![]() |
![]() |
|
| غزل های ناب نو از شاعران نو+چند غزل بد من |
|
پيش نماز
آمد درست زير شبستان گل نشست دربين آن جماعت مغرور شب پرست يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت... حالا درست پشت سر من نشسته است اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست اين سومين رديف نمازی خيالی است گلدسته اذان و من و های های های الله اکبر و انا فی کل واد ... مست سبحان من يميت و يحيی و لا اله الا هو الذی اخذ العهد فی الست يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم) (او فکر می کنيم در اين پرده مانده است .................................................. سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست دل می بری که...حی علی ...های های های هر جا که هست پرتو روی حبيب هست بالا بلند ! عقد تو را با لبان من آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست باران جل جل شب خرداد توی پارک مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ... سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟ زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست يک پرده باز بين من و او کشيده اند) ( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
كولي
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
گوش به زنگ می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار پروانه های خانه ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو،چنان مال من که می ترسم حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟ خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود
وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط مهدی بهرام پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
تشکر می کنم از همه ی دوستانی که به من سر میزنن به خصوص اونا که نظر میدن. من هدفم توی این وبلاگ فراهم آوردن غزلای روز ایرانه البته اونایی که احساس می کنم به دل میشینه . در این میون گاهی شعری از خودمو می بینین یا مقاله ای که به هر حال به نام غزل مربوط میشه. من سعی می کنم از غزلیات شاعران نامی تر استفاده کنم اما اگر شعر خوبی ببینم دیگه شاعر مهم نیست نظرات شما به من کمک می کنه که بهتر و با دلگرمی بیشتر کارم رو پیش ببرم... از همه ی شما ممنونم... |
|
RSS
|