![]() |
![]() |
|
| غزل های ناب نو از شاعران نو+چند غزل بد من |
حالم بد است مثل زنی وقت زایمان حتی کمی کبودتر از بغض آسمان در مغز خط خطی من آماس می کند حس به تو رسیدن و افکار توامان دارد شبیه می شود این ماجرا به فیلم من نقش اولم تو نویسنده ای جوان هر لحظه فکر می کنم انگار مرده ام در قسمت هزارو یکم آخرین پلان شاید سقوط کرده ام از چشم های تو - اینجا شروع می شود آهنگی از بنان - شرمنده ام که قصه کمی تلخ می شود تقصیر من نبود که این زندگی چنان با من ستیز می کند انگار ... بگذریم احساس من گذشته از این حرف و این زمان حسی شبیه زنده بگوری شبیه مرگ در بطن شاعرانه ترین قسمت رمان
***
غزل غزل متلاشی غزل غزل مصدوم كنايههای غلط واژههای بی مفهوم دوباره كاغذ و يك حس نامشخص با خطوط درهم و برهم شبيه سحری شوم مچاله می شود اما ورق ورق آن مرد بلند می شود و ميرود سراغ بوم دوباره بوم سپيدی كه میشود تسليم مقابل غزل چشمهای يك خانوم مقابل غزل و رنگ و حس يك نقاش دوباره بوم سپيدی كه میشود مسموم خطوط منحنی و كج ، سياهی و ترديد و حس صاعقهای با دليل نامعلوم و پاره میشود آن بوم ، ... لحظهای ديگر دوباره بوم ، قلم ، رنگ ، طرح يك خانوم
***
نفس برآمد و شب زير نور اتوبوس دوباره حافظ و يک اتفاق نامانوس و حال من که پريشان شد از تمام غزل منی که سر زده وارد شدم در اين کابوس صدای حافظ شيراز نوحه میخواند به سوگ مرگ من انگار میزند ناقوس چقدر حس قشنگیاست حل شدن در شعر و مرگ در وسط دستهای جالينوس درست مثل سقوط سفينهای در شب و ناگزير شناور شدن در اقيانوس چقدر حس بدی دارم امشب از حافظ اگر چه مثل نفس بود مثل يک ناموس دوباره فال گرفتم دوباره تکراری برای بار هزار و يکم نوشت افسوس
***
تمام تو و خدا در درون اين سيگار که دود میشود و خيس میشود هر بار تمام بغض من و چشمهای غمگينم به ياد روز جدايی و لحظه ديدار هنوز روی همان پله روبروی توام اگر چه بی تو همیشه کنار این دیوار... و تو هنوز همانی شبيه يک افسون و من هنوز همينم نشسته در تکرار فضای خانه پر از دود میشود اما اتاق خالی من از تو میشود سرشار تو ماندهای و خدا از تمام دنـــــيا...نه فقط شبيه تو ماندست سايهای بيدار که انعکاس تو را طرح میزند بر دود و خواب میرود آهسته آتش سيگار
*** يك سوسك توي سينه من وول ميخوردهي زجر ميكشد كه در اين حبس تا ابد بايد كه هي دروغ بگويد كه عاشق است بعد از دروغ گريه كند بعد هم لگد... ديوارهاي خانه كبودند بي شمار ديوارهاي سينه پر از جاي دست رد هي فكر ميكنم كه تواينبار مي روي اما دوباره تويي روي اين جسد هي راه مي روي كه بگويي نمرده اي اما تلاشهاي تو بيهوده است و بد بي خود نشسته ام كه تو آغوش وا كني بي خود نشسته قايق ما روي جزر و مد دارم شبيه مردن يك رود مي شوم رودي كه احمقانه نشسته است پشت سد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مرداد1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مهدی بهرام پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
تشکر می کنم از همه ی دوستانی که به من سر میزنن به خصوص اونا که نظر میدن. من هدفم توی این وبلاگ فراهم آوردن غزلای روز ایرانه البته اونایی که احساس می کنم به دل میشینه . در این میون گاهی شعری از خودمو می بینین یا مقاله ای که به هر حال به نام غزل مربوط میشه. من سعی می کنم از غزلیات شاعران نامی تر استفاده کنم اما اگر شعر خوبی ببینم دیگه شاعر مهم نیست نظرات شما به من کمک می کنه که بهتر و با دلگرمی بیشتر کارم رو پیش ببرم... از همه ی شما ممنونم... |
|
RSS
|