تبليغاتX
عاشقی نقلی استمراری است
غزل های ناب نو از شاعران نو+چند غزل بد من

 

 

سه تا غزل از خودم كه تحمل مي كنيد:

 

 

چگونه قصه بگويد

چگونه با تو بگويد؟... دلش مردد بود

تمام گفتني اش «يك نگاه ممتد» بود

تمام گفتني اش يك نگاه ممتد نه...

هزار«قصه كه عشق تو را بگويد» بود

تو«ساده» بودي و«سنگين» و برف مي باريد

درون جاده كه سنگيني تو هم سد بود

و خواستي كه نفهمي تمام حرفش را

براي«پاكي» تو«ننگ» عاشقي بد بود

***

چه بچه بازي زشتيست، سردتان شده است

و كارتان كه ز بازي و برف هم رد بود

تمام مي شد اگر شعله اي نمي ديديد

ولي نه... ناجيتان شعله اي كه آمد بود

هنوز قلقلكش مي دهد«فراموشي»

هميشه دلخوشي اش اين غرور مرتد بود

ببين كه توي خيالش چه تند مي پيچي

و رشد ساقه ي پيچك نه تا به اين حد بود

درون جاده قدم مي گذاشت با ترديد

كه توي وحشت«باران اگر ببارد» بود

...چه قصه اي شده: باران و برف و تابستان

چگونه قصه بگويد؟ دلش مردد بود

 

 

غزل دومم رو تقديم مي كنم به يك نوجوان شهيد كه عكسشون رو در موزه ي شاهچراغ(ع) ديدم:

 

"يك متر و شصت و چار" چرا قد نمي شود

وقتي كه قد عمر شما صد نمي شود

آنوقت بچه بودي و سنت نمي رسيد

شايد يكي نبود بگويد:«نمي شود»

فرقي چه مي كند كه تو هستي كلاس چند

جايي كه دست لطف خدا رد نمي شود

يا مي كني جهاد و خودش مي كند قبول

يا مي شوي شهيد خدا بد نمي شود

از فكر اين كه كاش تو بودم گريستم

آدم دگر حسود به اين حد نمي شود...

 

وغزل سوم:

شد باز غروب تا پر از غم بشوي

همرنگ سكوت تلخ «مريم» بشوي

نا خواسته « باردار يك معجزه» اي

آنقدر مقدسي كه بي غم بشوي

در چشم خودت زياده از حد شده اي

يك دل شده اي در اين هوا كم بشوي

سگ دو زده اي كه گول«شيطان» نخوري

تصميم گرفته اي كه :«آدم» بشوي

انگار صداي  رفتنت مي آيد

اين بار خدا كند كه محكم بشوي...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
باز هم سلام:

حالا مي رسه نوبت به "محمدسعيد ميرزايي" كسي كه غزل به اصطلاح مدرن -يا فرم يا هر اسم ديگه اي كه روي اين نوع غزل گذاشته بشه- رو در دهه ي هفتاد آغازيد.

اول تصوير و چند تا شعر از ايشون رو ببينيد بعدش يه مصاحبه از ايشون رو تا بيشتر با او آشنا بشيد.

او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجي از فلز، شب خاموش پادگان
ميخواست نامه اي بنويسد، ترانه خواند
تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:
دلتنگ نيستم که بپرسي براي که؟
عاشق که نيستم که بگويي چرا جوان؟
اين ابرها براي تو بالش کن و بخواب
ماه عزيز، ماه جوان، ماه مهربان!
سرباز، فکر کرد به يک روز خط خطي
سرباز، فکر کرد به شبهاي امتحان
آوازهاي زخمي ســــرباز، تا سحر
تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان
وقت سحر که بين شب و روز ميکند
پوتين تابه تاي خودش را به پا جهان
ســرنيزه ي هزار ستاره، به سمت او
چرخيد و دســت بند زدش ماه ديدهبان
تا عصــــــر، در ادامه ي آواز او چکيد
از ابرهاي ســـوخته ، نعــش پــرندگان...

***
مژه به مژه باز شو آخر دو چشم ناز
وا کن دري به غربت شاعر دو چشم ناز
مصرع به مصرع از پي هم بيت شو مرا
بيتي که از ازل متبادر دو چشم ناز
اي ناسروده ي متوارد طلسم شعر
اي در خيال نا متصور دو چشم ناز
اي جنگلان توأم هم سبز هم و سياه
دو طوطي و دو مرغ مهاجر دو چشم ناز
مي قهوه خانه هاي سر راه توأمان
دو چشم خوش،دو چشم مخدر،دو چشم ناز
هر يک در اول آخر راه ازل ابد
هر دو پناه جان مسافر دو چشم ناز
اي زن فرشته!نيمه ي ماه آفتابيت
آيا کجاست باطنِ ظاهر؟دو چشم ناز
آيا نمي شوي متمايل به آه من
ابروي نازک متغير دو چشم ناز؟
اي هر دو تا يکي و يکي نه دو لا اله
شرک يگانه!مطلق کافر!دو چشم ناز
اي هر دو شاعران قديم ازل که با
آخر زمان شديد معاصر دو چشم ناز
پس يا شما به دفتر من يک غزل شويد
يا من بدل شوم به دو شاعر دو چشم ناز


***
دو باره دختري امشب به خواب ديده مرا
كه از زبان غزل هاي من شنيده مرا
و با هزار دليل از دلش كه پرسيده
به اين نتيجه رسيده كه بر گزيده مرا
تمام خوابش را كرده است نقاشي
كنار خود لب يك باغچه كشيده مرا
مرا گرفته و بوسيده پر پرم كرده
ولي نگفته چرا بي اجازه چيده مرا
جواب نامه او چيست؟ اگر آري ست
چه طعم ميدهد اين ميوه رسيده مرا؟
نديده عاشق او ميشوم. همين امشب
رها نمي كند اين شوق تا سپيده مرا
جواب ميدهم آري اگر چه مي دانم
خدا براي رسيدن نيافريده مرا

***


***
توپي سفيد و صورتي اينجا در اين غزل
هي غلت مي خورد ـ‌ همه ي مردم محل
فرياد مي زنند :کجا توپ مي رود؟
و بين بچه ها سر آن مي شود جدل
آنوقت مي رسد سر بيتي که کودکي
با چوبدست مي کند آن توپ را بغل:
«من پا ندارم و تو بدردم نمي خوري
اما بيا دوست من باش لا اقل
باباي من اگر چه فقير است ، بد که نيست
چون قول داده پاي مرا مي کند عمل»
مي گريد و مي افتدش از دست توپ و بعد
جا مي خورد به قهقه ي مردم محل
اين توپ پله پله مي افتد ز بيتهام
و مثل بغض مي ترکد گوشه ي غزل

***

***
و مرگ در چمدان تو ، جاده منتظر است.
نه استــخاره نكـن تازه اول سفــر است
و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكر كني
از اتفــاق دلت مثل آنكه با خبـر است
نه زود مي رسد آري نه ميكنــد تا خير
كه هم دقيقه شناس است وهم حسابگر است
بدون مرگ از اينجا نمي رويم كه مرگ
براي خانه ی دنيــا درست مثل در است
دري كه روبـريت باز مي شــود آرام
درآن زمان كه هياهوي عمر پشت سر است
و مرگ را شبها وقت خواب مي بينم
كه مرگ عطر همان شبدر چهارپر است
و مي رسد كه گلي را به دست ما بدهد
هميشه مرگ همان گلفروش رهگذر است
و بهترين گل خود را به تو تعارف كرد
چرا كه ديد « به دست شما قشنگتر است»
چقدر با عجله مي روي مسافر من !
به اين سفر كه براي تو آخرين سفر است
چه بي قرار به ساعت نگاه دوخته اي
نه استخاره نكن چشم مادرت به در است
و مرگ گوشه اي از عكس يادگاري ما
و جاي خالی تو پيش مادر و پدر است
و مرگ در چمدان تو ، بر لب جاده
و تو كه با چمدانت، و جاده منتظر است

***

حالا با تشكر از وبلاگ "شعر امروز ديار بيستون" توجه شما رو به مصاحبه اي كه عزيزان اين وبلاگ كرمانشاهي با "محمدسعيد ميرزايي" داشتند جلب مي كنم -البته تا اونجاش كه به ما مربوط مي شه- حتما بخونيد:

***

ميرزايی از چهره های شناخته شده‌ی شعر امروز است و شايد به گونه ای نياز به معرفی ندارد . اما برای اشنايی بيشتر جوانانی که تازه به اين کوچه باغ پيوسته اند چگونه خود را معرفی می کند !؟

با سلام ، بنده متولد ۲۴ آذر ۵۵ هستم در خود کرمانشاه متولد شده ام ومتعلق به يکی از طايفه های کرمانشاه به نام "کاکاوند"ام . از سالهای دوم و سوم دبيرستان شعر را به صورت جدی دنبال کردم و از همان زمان آثارم در بعضی از مطبوعات کشوری و استانی از جمله: جوانان امروز ، مجله‌ی شعر و.... در مسابقات دانش آموزی در سطح کشور و در سال ۷۴ که در رامسر برگزار شد اول شدم و بعد از آن در مسابقات دانشجويی سال ۷۶ هم برگزيده‌ شدم و بهر حال بعد از آن در جشنواره های مختلف و کنگره های گوناگون به عنوان برگزيده اسمی از من هم بود که نيازی به گفتن ندارد . چهار مجموعه شعر چاپ کرده ام که ناچارا بنا به امر شما معرفی می کنم .

 يکی «درها برای بسته شدن آفريده شد» که سال ۷۶ توسط نشرکانون چاپ شد . طرف قرارداد هم خانم شيرين عبادی بودند که تازگی ها به حق يا ناحق ! جايزه‌ی نوبل گرفت . بنده از خانم عبادی اجازه ی تجديد چاپش را گرفته ام و به همين زودی تجديد چاپ می شود. همينطور« مرد بی مورد» که توسط نشر نادی و در سال۷۸ چاپ شد . اين کتاب را هم بزودی تجديد چاپ می کنم البته با يک شکل و شمايل ديگه ای .بعد از اينها مجموعه ای را که شامل چند مثنويست بانام« سکوت جرم قوافی نيست» از من چاپ کردند که چون حوزه‌ی کارمن مثنوی نيست ، اين مجموعه در حاشيه قرار می گيرد . ولی به هر حال تجربه ای بود در عرصه‌ی مثنوی که به همت موسسه‌ی نشرآثار امام (ره) چاپ شده . اين مجموعه مناسبتی است و يک کار دولتی به حساب می آيد و در هر حال جزئی از کارنامه‌ی هنری من به حساب می آيد .

* علاوه بر اين آثار کار تازه تری هم داريد!

آره ! تازه ترين مجموعه شعرم « الواح صلح » نام داره که در برگيرنده‌ی ۱۰۱ غزل جديد و چاپ نشده است .

که البته بعضی از آن غزلها آنهايی بودند که مجوز ورود به مجموعه ی اولم نگرفته بودند اما بيشتر غزلهای اين مجموعه‌ی آخری از جديد ترين کارها ی من به حساب می آيند .

*** حالا به چه مشغوليد ؟

الان درسم تمام شده و بعد از ازدواج در يکی از نشريات و نيز يکی از فرهنگسراهای تهران مشغول به کار هستم .

***اما بعد از اين سوالات به سراغ مباحث تخصصی تر برويم . دوست دارم که نظر شما را در باره‌ی غزل معاصر و حرکت های جديد در اين عرصه بدانم ؟!

ببينيد ! حقيقتاً اين حرکتهای جديد زاييده‌ی يک زمان کوتاه نيستند . اگر به دهه‌ی ۴۰برگرديم ريشه و سابقه‌ی اين حرکت به نگاه و آثار چند چهره‌ی ممتاز غزل درکرمانشاه برمی گردد که آثارشان را در همان ايام در مطبوعات و کتابها چاپ کردند .بارزترين نمونه‌ياين افراد زنده ياد اسدالله عاطفی است . ايشان شايد اولين شاعری است که غزل را باپارامترهای امروزی به مردم معرفی کرد با جانمايه ای از سبک هندی و نگاهی امروزی . رويکرد ايشان به اين گونه کارهای جديد را اکثرصاحب نظرانی که با غزل دهه‌ی ۴۰ آشنايند تاييد می کنند و هومن ذکايی که مجموعه‌ای داشتند بانام « چه آتش ها که از نشکفتگی از التهاب افتاد » که در بر گيرنده ی بيست سی تا غزل است که فوق العاده نو هستند مثلا : گريه عادت شيرين چشمه ساران است ...» همينطور کارهای محمد جواد محبت که بويژه غزل های دهه ی پنجاه ايشان که در مجله ی روشنفکر به چاپ رسيده .

انصافاً غزلهايیست نو . مثلا مطلع يکی از غزل های ايشان را بشنويد : «کجاست سطوت آن ابرهای باران ريز / به خشکسالی اين دشتهای عاطفه خيز ....» که در زمانی اين غزلها را گفته که شهريار مشغول تضمين از شعرهای حافظ و ... است .زبان ايشان نسبت به شعرای هم عصر غزلسرايش بسيار تازه بوده . همچنين اصغرواقدی در مجموعه شعر « جرقه » اين نمونه را از اين دفتر بشنويد (بخوانيد ) : « به ما اجازه ندادند مهربان باشيم » و منوچهرناصحی و نيز جعفر درويشيان «غروب » در دهه ی پنجاه که بسيار محکم و نو اند : « در هر نگاه تو گل حرفی شکفته است / ناگفته ای نمانده که چشمت نگفته است » و « الهه‌ی غزل خواب آبی مايی / بکن به غرق شدن دعوتم که دريايی !».... غزل هايی که در آن زمان پرتو کرمانشاهی می گفتند خصوصاً تجربه‌هايش در رديف های اسمی ، در نوع خودش کار بسيار تازه‌ای بوده که با زبانی شکوهمند و حماسی آميخته است . اين روند درنهايت تا بعد از انقلاب ادامه پيدا می کند و ثابت می کند که شعر کرمانشاه شعريست صد در صد ريشه دار . البته فراموش نکنيم که اگر بخواهيم کمی به گذشته تر برگرديم به چهره های نوگرايی همچون«ابوالقاسم لاهوتی » بر می خوريم ...

***

مصاحبه ادامه داشت اما از اين به بعدش بيشتر به شعر كرمانشاه مربوط مي شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
                                 

 حالا  یه اثر دیگه از "محمدعلی بهمنی"

 

 

محمدعلی بهمنی

"دلم براي خودم تنگ مي شود "

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

به نام او

سلام عزیزانم

وبلاگ را با آقای "محمدعلی  بهمنی" شروع می کنم به مناسبت اینکه  عنوان  این

وبلاگ  عنوان یکی از غزل های ایشونه. اول یه معرفی :

 

باهمه بي سرو ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام

محمدعلي بهمني، غزلسراي معاصر، متو لد 27 فرودين ماه 1321 در انديمشك، پس از حضور در تهران درعرصه شعر، مخصوصا غزل، توانايي خود را به اثبات رساند. درمورد جايگاه شعر در زندگي اش مي گويد :«شعر براي من  يک نوع درمان و مسکن روح و جسم  است. من وقتي شعر مي گويم، درست مانند ورزشکاري هستم که در حال ورزش کردن است ».

 

بهمني پس از انتشار نخستين مجموعه شعر خود با عنوان «باغ لال» در سال 1350 ،ضمن گرايش به قالب غزل، قالبهاي تازه تر را نيز مورد توجه قرار داد. وي سعي کرد براي بيان احساسات و انديشه هاي عاشقانه اش در شعر  بهترين قالب ها را مورد استفاده قرار دهد.

غزل و آزاد قالب هايي بود که بهمني به کار گرفت. اما آنچه بهمني را مورد تحسين علاقه مندان و  منتقدان شعر قرار داد، غزل هاي ساده و عاشقانه او بود.خودش مي گويد :« من با تمام ارادتي که به تمام شکل ها، قالب ها و فرم هاي شعري دارم ، بيشتر شيفتگي و علاقه ام به غزل است. وقتي غزل مي گويم احساس مي کنم در حال دست و پنجه نرم کردن بايک حريف قدر هستم ». بهمني در غزل هاي خود که بيشتر مضموني عاشقانه دارند با بهره بردن از زبان ساده و عاميانه تو انست به زباني دست پيدا کند که خاص خود او بود. اشعار او با زباني که به زبان ساده مردم کوچه و بازار نزديک است ، همراه با شور و حس موجود در خود، زمزمه تنهايي عام و خاص مي شود:

 

«باهمه بي سرو ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدن آني ام

آمده ام بلکه نگاهم کني

عاشق آن لحظه توفاني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام

 ........

 

ها ....به کجا مي کشيم ، خوب من

ها ... نکشاني به پشيماني ام !»

  

 او اگر چه در غالب کهن غزل، شعر مي گفت؛ اما ، به هيچ عنوان يک مقلد صرف از شاعران پيش از خود نبود ، بلکه سعي کرد همانند شاعران تاثيرگذار بر انديشه هايش «حسين منزوي» و «منوچهر نيستاني» انديشه هاي نو و تازه را بيان کند. او هنوز به توانايي قالب غزل براي بيان انديشه هاي نو  و تازه ايمان دارد و اين سخن را در بيتي چنين مي سرايد:

 

جشمم غزل است اما، روحم همه «نيما»يي است

در آينه تلفيق، اين چهره تماشايي است

 

 تلاش بهمني براي هماهنگ کردن انديشه هاي نو و نوع نگاه نيما در قالب غزل تا آنجا پيش مي رود که به وسيله بسياري از شاعران و منتقدان ادبي، نامش درکنار حسين منزوي به عنوان پرچمداران غزل عاشقانه امروز معرفي مي شود. بدون شک موفقيت در عرصه فرهنگ و هنر بدون توجه به داشته هاي فرهنگي و هنري گذشته ميسر نمي شود و بهمني اين را به خوبي مي داند . او با تحصيل در رشته ادبيات فارسي و مطالعه دراين زمينه سعي مي کند از گذشته پر بار ادبي خود نيز بهرمند شود:

 

"گرد آفريد" تو فقط از اسبش اوفتاد

اما چه ها که رفت به " سهراب " قلعه گير

و يا:

لبت نه، مي گويد و پيداست مي گويد دلت، آري

که اينسان دشمني، يعني که خيلي دوستم داري

......

(صدايي از صداي عشق خوشتر نيست ) حافظ گفت

اگر چه بر صدايش زخمها زد تيغ تاتاري



او كه اكنون در عرصه غزل جايگاه خاص خود را دارد در مورد شعر و هياهوي هاي مدعيان ايجاد جريان و موج در غزل مي گويد: «شعر هميشه درگذار تجربه است. من مخالف  اين شکل هاي شعري مانند غزل فرم و غيره که رواج پيدا کرده است، نيستم. اما شاعر بايد مراقب باشد که زمان چيزي رابه او تحميل نکند. به نظر مي آيد که اين شکل ها حاصل هياهو و تحميل زمان به شاعران است  البته من اين را بحران  شعر نمي دانم. در حقيقت  اينکه مي گويند بحران شعر، براي من پذيرفتني نيست. من مي گويم، چيزهايي که با نام هاي مدرن، پست مدرن و غيره مطرح مي شوند اگر براي طبع آزمايي باشند خوب است؛ اما نبايد به شاعر تحميل شود؛ که متاسفانه به نظر مي آيد بيشتر شاعران جوان بر اثر تحميل به اين گونه شعري روي آورده اند.  وقتي يک مجله شکل شعري خاصي را پوشش مي دهد، اگر فکر کنيم که بايد اينگونه شعر بگوييم تا مورد قبول قرار بگيرد، يعني دچار تحميل شده ايم. اينگونه شعرها يک کار کوششي محسوب مي شود نه جوششي.»

 

اما بهمني با شناخته شدنش به عنوان يک غزلسرا به هيچ عنوان از سرودن شعر در قالب آزاد دست نکشيد تا آنجا که آخرين مجموعه شعر خود را با عنوان «اين خانه واژه‌‏هاي نسوزي دارد» شامل شعر هاي  آزاد و نيمايي منتشر کرد.

ترانه سرايي، ديگر هنر بهمني است که در کنار سرودن شعر در قالب غزل و آزاد به آن گرايش دارد. در باره ترانه سرايي خود معتقد است: « گرچه ترانه داراي فضاي خاص خود است، اما من درکنار شعر به اين هنر هم شيفتگي خاصي دارم . اما متاسفانه هر کار هنري که پول ساز باشد به شکل هنر صدمه مي زند. اين روزها هم ترانه به خاطر پول ساز شدنش دچار صدمه شده است. من وقتي ترانه مي گويم ، ترانه نياز همان لحظه است و وقتي شعر مي  گويم نياز تمام زمانهاي من است. » اما ترانه سرايي او به هيچ عنوان تنها يک منبع در آمد به حساب نمي آيد، بلکه برطرف کننده نيازهاي روحي و حسي و توجه او به جامعه، عشق، سادگي و صداقت انسان است:

 

«خواب ديدم بازم داريم شهرو چراغون مي کنيم

چراغ خونمونو، نذر خيابون مي کنيم

روي اين سقف سيا، کاغذ آبي مي کشيم

آسمونو ، پر خورشيداي الوون مي کنيم

........... 

حالا که اين کلکا، خنجر و از پشت مي زنن

ما چرا پشتمونو، به تيغ برون مي کنيم ....»

 

توانايي بهمني در عرصه ترانه سرايي نيز تا آن اندازه بود که بسياري از آثار او مانند غزل هايش به وسيله خوانندگان به اجرا در آمد:

 

«در ديگران مي جويي ام – اما بدان اي دوست

اينسان نمي يابي زمن ، حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي پژواک سان اي دوست»

 

در پايان بايد گفت: اکنون محمد علي بهمني، 64 ساله، شاعري صاحب سبک و توانا در عرصه غزل سرايي است که شعر را مسکن روح و روان مي داند:

 

«من با غزلي قانعم و با غزلي شاد

تا باد، ز دنياي شما، قسمتم اين باد»

 

از محمد‌‏علي بهمني تاكنون چندين اثر در زمينه شعر و ترانه منتشر شده كه عبارتند از: مجموعه شعرهاي «باغ لال»، «در بي‌‏وزني»، «گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌‏شود»، «شاعر شنيدني است»، «عاميانه‌‏ها» (گزينه اشعار عاميانه)، «عشق است» (مجموعه شعر نوار)، «غزل» (شعر نوار)، «امانم بده» (مجموعه ترانه) و « اين خانه واژه‌‏هاي نسوزي دارد».

 


 

اوسر سپرده مي خواست،‌من دل سپرده بودم

من زنده بودم - اما : انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم

يك عمر دور و تنها، تنها بجرم اين كه -
اوسر سپرده مي خواست،‌من دل سپرده بودم

يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم

از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هواي دلگير – وقتي غروب مي شد

گويي بجاي خورشيد ، من زخم خورده بودم

 

وقتي غروب مي شد – وقتي غروب مي شد

كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم      

 

 

"از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم"

            با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو             

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

از هر طرف نرفته  به بن بست می رسیم

نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می خواستم که گم بشوم در حصار تو

 

احساس می کنم که جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

 

آن « کوپه ی تهی» من-ام آری که مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

 

این سوت آخر است و غریبانه می رود

-تنها ترین مسافر تو از دیار تو

 

هرچند مثل آینه هر لحظه فاش تر

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه ی عسرت مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

 

از پشت ابرها

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟

ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب

ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب

گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب

اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟


و مهمتر از این ها  دو غزل منتشر نشده  از محمد علي بهمني :


اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است
و تا هميشه سکوت مصورم کرده است

نمي تواند از طعم شوکراني من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است

من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است

حسود يعني باور کنم خودم را باز
که باز شورترين چشم باورم کرده است

زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است

کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است

چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است

از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام
جزيره اي است که در خود شناورم کرده است

جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است

***

***


دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش

خواهر زمان ،زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش

دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش

دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
تشکر می کنم از همه ی دوستانی که به من سر میزنن به خصوص اونا که نظر میدن.
من هدفم توی این وبلاگ فراهم آوردن غزلای روز ایرانه البته اونایی که احساس می کنم به دل میشینه .
در این میون گاهی شعری از خودمو می بینین یا مقاله ای که به هر حال به نام غزل مربوط میشه.
من سعی می کنم از غزلیات شاعران نامی تر استفاده کنم اما اگر شعر خوبی ببینم دیگه شاعر مهم نیست
نظرات شما به من کمک می کنه که بهتر و با دلگرمی بیشتر کارم رو پیش ببرم...
از همه ی شما ممنونم...

نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
پیوندها
علي بهمني
پایگاه ادبی خزه
ادبستان
کلاغ سایت ادبیات و فلسفه
قابیل
سایت ادبی پندار
لوح
سایت سخن
راز دل
سایت تازه تاسیس عروض
امير مرزبان
آرش شفاعي
راديكال زندگي
سید مهدی موسوی
سید مهدی موسوی
سایت "دیگران"
غیر قابل پرنده
پوچیسم
غزل امروز
غزل بازار
مصطفی کارگر( شعر گراش)
علیرضا قزوه
مینیمال استوری(داستان مینیمال)
محمد خواجه پور
صدیقه حسینی
متروکه ای شبیه باغ
دیباچه
محمد حسين بهراميان
عاشقانه های یک قاتل
سودابه مهيجي
زهرا معتمدي
ترانه جوانبخت
مهدي معارف
هدي قريشي
قلمدانهای مرصع
علی زارعی رضایی
فریبا فیاضی
الناز ابراهیم پور
خانه ي شاعران تبريز
آذین بهرامی
عباس عابديني زارع
حواصيل
بمب های زیرزبانی
مهدی جلیلی
غزل پیشرو
خورجين
مير سنجوري
زهرا محدثي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Time spent here: